پير آمده ژوبر ( مترجم : على قلى اعتماد مقدم )

54

مسافرت در ارمنستان و ايران ( فارسى )

مىخواست كه تا اندازهء توانائيش از ما دفاع كند ؛ لذا از او درخواست كرد كه سوگند بخورد كه در غيابش احترام ما را نگهدارد . قصد احمد اين نبود كه پيمانى را كه مانع سختى در برابر آزمنديهايش بود نشكند بلكه آن زمانى كه درپى شكستن پيمانش بود احساس كرد كه طاعون به نوبهء خودش به او دستبرد زده است و به زودى بيماريش به آخرين حد سختى خود رسيد . او چندين سپاهى ترك به سراغ مادرش فرستاد تا هرچه زودتر خودش را به او برساند . آن زن با تخت روان به قدر توانائيش با چابكى بسيار خود را به بايزيد كشانيد . چون به شهر رسيد پسرش را در حال مرگ ديد و به او گفت : « اى احمد گرامى من ، آيا براى ديدار آخرين نفس تو بود كه مىبايستى من پس از تبعيدى چنين طولانى از خانه‌ام بدر بيايم ؟ » با آگاهى كه آقا به او داده بود سخن خود را چنين دنبال كرد « پسرم ؛ شك به دل خود راه مده كه داورى يزدان بر روى سر پدرت سنگينى كرد و تو نيز اگر به پدرت بمانى در زير آن بار گران خواهى افتاد كاش دستهايت هنوز آلوده نشده و دلت بىگناه مانده باشد ! » احمد ، بيدرنگ محمود آقا را صدا كرد و به او چنين گفت : من نمىدانم كه چه نيروئى از اين عيسويها حمايت مىكند يا چه وسائل خارق العاده‌اى آنها به كار مىبرند تا خشم خداوند را به سوى اين سرزمين بكشانند . همهء آن كسانى كه خواسته بودند كه اينها را از ميان بردارند امروز خودشان نابود شده‌اند . پدرم قربانى دعاهاى جادوگرى « 1 » آنان شد و من نيز دچار چنين بيمارى گشتم كه اميد رهائى كم دارم . هزاران وهم و رؤياى هولناك ، سايهء سرگردان محمود را در برابرم به نمايش درمىآورد . آيا او در گورش نتوانسته كه به آرامى بخسبد ؟ امشب نيز به نظرم آمد كه ديدمش ، رنگش پريده و از ريخت افتاده بود و دست مرا گرفت و به سر سياه‌چالى برد و اين بيگانگان

--> ( 1 ) - مىبينيم كه كردها مردمانى بسيار خرافاتى هستند . در عين داشتن نادانى متكبرانه بجاى آنكه نيروى ما فوق طبيعت را به حساب بياورند آنها برترى دانش اروپائيان را به شما آورده و نتيجه‌گيرى مىكنند .